زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... از 32 ماهگی قندک من ...

زندگی جریان دارد ... زندگی در مدار تو جریان دارد ... زندگی کردن در مدار تو چه زیباست ... ای کاش  همیشه نبض زیستنم در مدار تو جریان داشته باشد ... ای کاش همیشه باشم تا با تو زندگی کنم ... با تو زنده بمانم ... و از تو بگویم ...   زندگی به سبک رادین!!!!!!!!! بله ، اینم از ورژن جدید رادینی  مون ِ دیگه این روزها که به سبک تو زندگی می کنم  ، روزهای شیرینی  دارم و  بیشتر روزهایی سختر... تو نظام زندگی من دست بردی وروجک ناقلا ... شدی یه آتیش پاره که گاهی کنترلت  واقعا ً غیر ممکن میشه .....
16 تير 1393

... داماش -خرداد 93 ...

سلام عزیز دلم    اینم یه پست جدیدِ از یه گردش و یه پیک نیک دیگمون ... یه سفر کوتاه یه روزه به داماش ... جمعه 30 خرداد  تو آخرین روزهای بهار 93 ، ساعت 9:00 صبح راهی شدیم به سمت داماش ... مثل همیشه با روحی جون اینا رفتیم  ... شب که خوابوندمت ، هر کاری کردم تا 5- 5:30  صبح خوابم نبرد ... کلافه شده بودم ، میدونستم با این وضع قطعاً بهم خوش نمیگذره واسه همین یه ای ام اس دادم به بابا احمد تا رفتنمون رو منتفی کنم اما ... ... ساعت 8:30 بود که تلفن خونه زنگ خورد ... تو همون خواب و بیدار فهمیدم که اس رو نخوندن و پاشدم تا جواب بدم ... مادری بود که میگفت حاضرید که بریم  ......
31 خرداد 1393

... از 31 ماهگی قندک من + یه ماهگرد دیگه ...

  برای نخواستنم دلیل داشتم و حالا برای این همه خواستنت هیچ دلیلی نمی بینم   عادتهای تو تو ماه خیلی وابسته تر از قبل بهم شدی ، یعنی بعضی روزها که واقعاً نیاز به آرامش دارم بیچارم میکنی اینقدر میچسبی بهم ، دلم میخواد یه ساعتی رو با خودم خلوت کنم و این چسبیدنات گاهی اوقات لجم رو در میاره اما وقتی میای رو بروم و دستات و باز میکنی و میگی :" بگلم کن" دیگه تسلیم میشم  . بعضی وقتها تصمیم میگیرم بزارمت مهد اما باز دلم نمیاد حتی بهم مجال شستن چند تا تیکه ظرف رو هم نمیدی و تا میبینی دارم ظرف میشورم نق میزنی و میگی " چیا دایی ظفا رو میشویی ؟ " ...
26 خرداد 1393

... بازیهای من و رادینی (5) ...

                         دوشنبه 5 خرداد 93 یه چند وقتی بود که میخواستم برات خمیر بازی بخرم تا باهاش بازی کنی اما همش دو دل بودم که نکنه مواد شیمیایی توش دردسر ساز بشه و مریض بشی خدای نکرده تا اینکه یه روز برام یه اس ام اس اومد و روش درست کردن خمیر بازی رو آموزش داد که خونگی بود که تا دوماه هم موندگاری داشت  اما بازم توش از رنگهای خوراکی مجاز استفاده میشد برا...
26 خرداد 1393

روز تو هم مبارک ، مردِ کوچولـــــــــــــو

امروز ، روز پدر بود و روز مرد بود ...  پدری که قدمتی دارد به وسعت سی سال  عشق و مردی دوست داشتنی که شش سال است شده همسفر  روزهای زندگیم ... و مرد کوچکی خانه ام که سه سال است همدم تنهایی ام شده در نبود سایبان خانه  و مرا افتخار مادر بودن هدیه کرده ... خدا را شکر که سایه برادری مهربان نیز  در همین حوالی دلگرمم می کند و دو مرد جوان دیگر که هر کدام  را همچون برادرم دوست می دارم  و پدر شوهر همیشه فهیم و مهربانم که همیشه امید بخش نا امیدی هایم بوده و هست ...    خدا را شکر که  این همه...
23 ارديبهشت 1393